سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
نسیم ، نَفَس خداست . -
























 


بسم الله


سلام


دیروز یه مطلبی خوندم که خیلی باهاش حال کردم . گفتم شاید شما هم حال کنید . بخونین!



بارَش زیادی سنگین بود و سر بالایی زیادی سخت . دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد . نفس نفس می زد . اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید     


دانه از روی شانه های کوچکش سُر خورد  و افتاد   


خدا دانه ی گندم را فوت کرد . مورچه می دانست که نسیم ، نَفَس خداست


مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت : " گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیش تر می وزیدی


خدا گفت : " همیشه می وزم ، نکند دیگر گمم کرده ای


مورچه گفت : " این منم که گم شده ام . بس که کوچکم . بس که ناچیز . بس که خُرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد


خدا گفت : " اما نقطه سر آغاز هر خطی است


مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت : " من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی . من به هیچ چشمی نخواهم آمد


خدا گفت : " چشمی که سزاور دیدن است می بیند . چشم های من همیشه بیناست


مورچه این را می دانست . اما شوق گفت و گو داشت.


پس دوباره گفت : " زمینت بزرگ است . من ناچیزترینم . نبودنم را غمی نیست


خدا گفت : " اما اگر تو نباشی ، پی چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند ؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست ، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است ."


مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هُل داد.


هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک ، مورچه ای با خدا گرم گفت و گو است .


_______________________________________
منبع : کتاب " بال هایت را کجا جا گذاشتی " – عرفان نظرآهاری


 


به امید سربلندی اسلام ناب



یازهرا


 


 


نوشته شده در جمعه 1/11/89ساعت 10:34 صبح توسط بامعرفت نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin