سفارش تبلیغ
صبا ویژن























هفته ی ششم دوستی من وخدا...

 

خدایا دلم می خواست یک جایی باشی.حتی اگر شده یک جای دور انوقت حتما می آمدم پیشت.حتی اگر پیش تو آمدن خیلی سخت بود.همه اش دنبالت میگردم.می گویند تو همه جا هستی اما من پیدایت نمی کنم مگر تو نگفتی که من از رگ گردن به شما نزدیکترم...

همه اش به این آیه فکر می کنم این آیه مثل یک راز است.یک راز مهم که من نمی توانم آن را بفهمم.آخر رگ گردن نزدیک ما نیست.درون ماست .قسمتی از ماست.به این آیه فکر می کنم و دلم هرّی می ریزد.

انگار یک چیزی توی رگهایم راه می افتد یک چیز دوست داشتنی وقشنگ .خدایا این چیزی که توی رگهای من می گردد تویی؟؟؟

دوست عزیزم...

 

آیا فکر می کنی خدا واقعا همین نزدیکی هاست..همین دور وبرها..از کجا این را می دانی؟هیچ وقت نزدیکی اورا حس کرده ای ؟هیچ وقت فکر کرده ای چه وقتهایی بیشتر نزدیکت می اید .

اما چرا....چرا گاهی وقتها انقدر احساس فاصله می کنیم؟؟؟

 

برگرفته از کتاب نامه های خط خطی اثر عرفان نظرآهاری

 


نوشته شده در شنبه 87/7/6ساعت 4:51 عصر توسط نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin