خدایا دلم می خواست یک جایی باشی ، حتی اگر شده یک جای دور .
آن وقت حتما می آمدم پیشت . حتی اگر پیش تو آمدن خیلی سخت بود .
همه اش دنبالت می گردم . می گویند تو همه جا هستی ؛ اما من پیدایت نمی کنم .
مگر تو نگفتی من از رگ گردن به شما نزدیک ترم .
همه اش به این آیه فکر میکنم . این آیه مثل یک رازاست .
یک راز مهم که من نمی توانم آن را بفهمم . آخر رگ گردن نزدیک ما نیست .
درون ماست . قسمتی از ماست . به این آیه فکر میکنم و دلم هرّی می ریزد .
انگار یک چیزی توی رگهایم راه می افتد . یک چیز دوست داشتنی و قشنگ .
خدایا این چیزی که توی رگهای من میگردد . تویی؟
پینوشت : آیا فکر میکنی خدا واقعا همین نزدیکیهاست ؛
همین دور وبرها ؟ از کجا این را می دانی ؟ هیچ وقت نزدیکی او را احساس کرده ای ؟
هیچ وقت فکر کرده ای چه وقت هایی بیشتر نزدیکت می آید ؟
اما چرا ... چرا گاهی این قدر احساس فاصله میکنیم ؟
یالطیف
Design By : Pars Skin |