بسم رب المهدی گفتگو با خدا
کوت عبدالله ، درویشیه ، گندمکار، سید صالح و ...
این نام ها برای کدامیک از شما آشناست ؟
بله ، اهوازی ها !
... من در این شهرم . اینجا همیشه گرم است . حتی اکنون که زمستان است و هوا بهاری . من گرما را در مشرق سینه هایشان حس میکنم .
کویر سخاوتمند و دست باز ، با تربیت آبا و اجدادی اینها همنوا شده ، انسان هایی را ساخته است که هر چند سفره شان خالی باشد ، از تقسیم عشق و عاطفه و صمیمیت ، با تو دریغ ندارند و اگر سر بجنبانی ، در این تقسیم ، سهم کمتر را خود بر می دارند و سهم بیشتر را به تو می دهند !
... و هرگز مباد کریمی ، دست تنگ شود ( چون جنگاور شجاعی که در میدان نبرد ، شمشیر و زره از او بستانند ! ) دم در بماند که بالاخره به این مهمان تعارف کند یا نه ؟! با دلی که محبت در آن موج می زند و خانه ای که گاهی حتی یک فنجان چای در آن نیست .
دیشب باران باریده است . این جوان سر به زیر از خیل بچه های دانشکده در لفافه ای از حیا و شرم می گوید: " فلانی ! تو این گل و شل ، سخته از ماشین پیاده بشین ها ! " گفتم : " عیبی نداره . " ( اینجا وقتی باران می بارد ، زمین آب را به خود نمی کشد و گل و لایی پدید می آید در این کوچه ها و خیابان های خاکی که پای پیلان را هم می لغزاند . )
تا بیاید نگاهی به کفش های واکس زده ام کند ، آمدم پایین . او هم چند دفترچه چهل برگ و شصت برگ برداشت و با هم رفتیم در خانه یکی از این بی بضاعت ها . در که زدیم ، مشتی بچه قد و نیمقد ریختند دم در .
اندکی که گذشت ، مادرشان هم آمد . از دیدن همین چند دفتر چه کم بها برق شادی در چشمانشان درخشید . بچه ها دفتر چه ها را گرفتند و شادی کنان دویدند به سوی اتاق ! و ما ماندیم و مادرشان که از دردهای کهنه میگفت . از بی بضاعتی ، از کم پولی و عمل جراحی دخترش که تشنج داشت و ده ها حکایت سوزان دیگر !
نمی دانم ؛ شاید دغدغه یکی از همین جاها بود که هسته اولیه این کار را به وجود آورد و نام پر طنین " بچه های دانشکده " در این کوچه ها و خیابان ها پیچید .
ادامه دارد ...
باسلام و عرض تبریک بمناسبت ماه ضیافت آسمانی
بازم منم مزاحم همیشگی - بامعرفت - با نوشته های جورواجورم ... بابا قول میدم از این به بعد خیلی کم مزاحم بشم .
اول لازمه از این عزیزمون ( بامعرفت اصفهونی ) که قبول زحمت کردند و دارند برای خدا کار میکنند
بی نهایت سپاسگزارم .
دیگر اینکه الحمدلله یه جوری شد که ایشاالله شاید گاهی اوقات بتونم یه سری به وبلاگ بزنم .
امروز میخوام براتون یه مطلب جالب رو که از سایت ایلگاد برداشتم بزارم .
امیدوارم مورد پسند همه دوستان و بزرگوارن قرار گیرد - راستی وبلاگ دیگرم هم ایشاالله قراره بروز بشه و
آدرسش رو در اختیار دوستان میزارم .
و اما گفتگویی با یار :
خواب دیدم .در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
خدا گفت :
پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد.
وقت من ابدی است.
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد:
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند،
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد، حسرت دوران کودکی را می خورند.
اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند ،
و بعد
پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.
اینکه با نگرانی نسبت به آینده، زمان حال را فراموش می کنند.
آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند ، نه در آینده
این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد.
وآنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند.
خداوند دستهای مرا در دست گرفت
و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
بعد پرسیدم
به عنوان خالق انسانها
می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟
خداوند با لبخند پاسخ داد :
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما می توان محبوب دیگران شد.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق، در دل
کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم،
ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.
اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند، اما آن را متفاوت ببینند.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
و یاد بگیرند که من اینجا هستم
همیشه
--------------------------
امیدوارم همیشه با خدا و در راهش باشین
پینوشت : اینم آدرس وبلاگ دیگرم بنام دخترونه : http://efaff.parsiblog.ir
Design By : Pars Skin |