براتون یه شعر میزارم از دوست عزیزمان آقای ابراهیمی با عنوان شعر افطار .
در اتاقی که پر است از ابر و مه
دستهایم بوی باران میدهد
عکس من در قاب میخندد به من
خندهاش بوی دبستان میدهد
بوی باد از کوچه میآید، و من
در اتاقم چای را دم کردهام
با بخار گرم چایی، سقف را
پر ز باغ سرد شبنم کردهام
قُل قُل گرم سماور در اتاق
میبرد من را به عصر کوزهها
میبرد تا لحظهی افطارها
میبرد من را به ماه روزهها
لحظه افطار وقتی میرسید
سفره پر میشد ز عطر گل یاس
لحظهای احساس میکردم که من
نور دارم بر تنم جای لباس
سبز میشد با پدر، باغ دعا
نرم میخواند از کتابی آشنا
با فطیر تازه مادر میرسید
دستهایش داشت بوی ربّنا
پینوشت : لطفا بوق نباشید و اگر اظهار نظری دارید بدون رو درواسی بگین فحش هم اگه خواستید بگید
ولی خواهشا بوق نباشید .
چند وقتی بود بروز نشده بودم دلیلش این بود که مثلا وبلاگ رو سپرده بودم به نویسنده ها
همونایی که اسم مستعارشون سمت راست این مطلب تلپ شده .
افتاد .
بگزریم . یه ماه این وبلاگ مال اونا بود نشون دادن چکار کردن . بازم ازشون ممنونم حداقل دو سه تایی مطلب نوشتن .
منم از همه اونایی که تو این یه ماه میومدن و سر میزدن و میدیدن بروز نشده و احتمالا یه فحش آبدار هم نصیب ما میکردن معذرت می خوام.
ماه رمضون هم شروع شد و ما هنوز در جا میزنیم .ایشاالله بتونیم بارمون رو ببندیم .
Design By : Pars Skin |